صدای پای مرگ
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی: ادبیات

 چند روزی است رد صدای پایی از پشت سر می شنوم. چند روزی است که کوچه تاریک و مه گرفته ی سحرگاه را سراسر می دوم. فقط من هستم و مرد نارنجی پوش جارو بدست .

 

بر می گردم هیچ کس به غیر ما نیست. این صدا مرا دنبال می کند . .     روزها کارش این است. در کوچه های بن بست در سراسر اتوبان حتی در صف نانوایی و. حتی بر روی پل عابر پیاده.

 مادر بزرگ که صدا شناس است می خندد و م یگوید نگران نباش "صدای پای مرگ "است.


 
زیر آبی
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی:

زندگی آدم تا به آن اندازه کوتاه است که فقط می توانی با بدست آوردن یک فرصت ، سریع، دقیق و حتی بدون فکرف زیر آبی روی!


 
مالتی سانستول
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی:

دیروز در بین مرلسم خانه تکانی خانه، برگه هایی را میان کاغذ پاره ها و نامه ها و نوشته ها یافتم، کاغذهایی سفید و براق و تا نخورده که مشکی کلمه بر رویشان رژه می رفتند.

آنها را خواندم با صدایی بلند اما هنوز هم باورمنمی شود که آیا آن ها دست نوشته های من اند؟ اگر اثر انگشتم را نمی یفاتم هر گز باورم نمی شد.

مایدا! یاد حرفت افتادم . . .  شاید حق با تو باشد.هنوز هم شک دارم.!


 
به شومیستو
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی:

برایت نوشتم تا در جایی میان زمین و آسمان بخوانیش:

برایت نوشتم :

                  از آن زمان که نوشتن را آغاز کردم ، زبانم را جایی میان واژگان مکتوبم

                 جای گذاشته ام.

 

باری دیگر این را برای همسفری نوشتم.چرایش را هنوز نمی دانم؟!!!!


 
پائیز امسال
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠  کلمات کلیدی: اعترافات ، ادبیات

پاییز امسال همیشه چتر دونفره با خود دارم، شاید پاییز امسال . . .

شاید دوباره در زیر باران پاییزی، مادری را ببینم که هنوز از دست فرزندش فارغ نشده  و در زیر باران می لرزد

 پاییز امسال همیشه چتر دونفره با خود دارم.


 
شاعر همسفرم
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠  کلمات کلیدی: ادبیات

گروس خوشا به حالت

                          تو از درون تهی می شوی و درونت را پر می کنند از کاه، آنوقت در موزه می نشاند تو را و کودکان پیش دبستانی پفک به دست به دیدارت می آیند، گاهی برایت دست تکان می دهند و گاهی از سر تعجب تو را نوازش می کنند.

 

گروس خوشا به حالت!

                         من از درون تهی می شوم و همانند بادبادک باد می شوم و پاهایم از زمین دور و دورتر و دورتر می شود

                          دیگر حتی چسب رازی هم نمی تواند پاهایم را به زمین چسباند، نه چسب و نه سوگند زمین ماندن، هیچ یک فایده ای ندارد

 

گروس خوشا به حالت که لااقل پایت بر روی زمین است  . . . 


 
صدای تو
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱  کلمات کلیدی: اعترافات ، دل نوشته ، واقعیت

تو گفتی و گفتی و گفتی و من هم یکی درمیان شنیدم، گوش که نمی کردم اما حرفهایت را شنیدم یکی درمیان و جا مانده- بغضم دارد می ترکد، چقدر خاص حرف میزنی شعر می گویی و همزمان هم می نوازی. اگر شعر این است من عاشق شعرم و اگر نامش معجزه است من شیفته "معجزه" ام . دلم دارد از جای کنده می شود تا لحن گفتار تو که خالی است از صدا و آوایت


 
سفر ناکام
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱  کلمات کلیدی:
  • چه قدر تلخ، وقتی که 6 ساعت مونده به حرکت بفهمی 2 تا جای خالی برای کویر مرنجاب وجود داره(چه خوش شانس!) و بعد به هر دری بزنی نتونی یه پایه پیدا کنی برای رفتن(تازه می فهمی چه قدر بدشانسی)

 
← صفحه بعد