پائیز امسال
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠  کلمات کلیدی: اعترافات ، ادبیات

پاییز امسال همیشه چتر دونفره با خود دارم، شاید پاییز امسال . . .

شاید دوباره در زیر باران پاییزی، مادری را ببینم که هنوز از دست فرزندش فارغ نشده  و در زیر باران می لرزد

 پاییز امسال همیشه چتر دونفره با خود دارم.


 
شاعر همسفرم
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠  کلمات کلیدی: ادبیات

گروس خوشا به حالت

                          تو از درون تهی می شوی و درونت را پر می کنند از کاه، آنوقت در موزه می نشاند تو را و کودکان پیش دبستانی پفک به دست به دیدارت می آیند، گاهی برایت دست تکان می دهند و گاهی از سر تعجب تو را نوازش می کنند.

 

گروس خوشا به حالت!

                         من از درون تهی می شوم و همانند بادبادک باد می شوم و پاهایم از زمین دور و دورتر و دورتر می شود

                          دیگر حتی چسب رازی هم نمی تواند پاهایم را به زمین چسباند، نه چسب و نه سوگند زمین ماندن، هیچ یک فایده ای ندارد

 

گروس خوشا به حالت که لااقل پایت بر روی زمین است  . . . 


 
صدای تو
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱  کلمات کلیدی: اعترافات ، دل نوشته ، واقعیت

تو گفتی و گفتی و گفتی و من هم یکی درمیان شنیدم، گوش که نمی کردم اما حرفهایت را شنیدم یکی درمیان و جا مانده- بغضم دارد می ترکد، چقدر خاص حرف میزنی شعر می گویی و همزمان هم می نوازی. اگر شعر این است من عاشق شعرم و اگر نامش معجزه است من شیفته "معجزه" ام . دلم دارد از جای کنده می شود تا لحن گفتار تو که خالی است از صدا و آوایت


 
سفر ناکام
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱  کلمات کلیدی:
  • چه قدر تلخ، وقتی که 6 ساعت مونده به حرکت بفهمی 2 تا جای خالی برای کویر مرنجاب وجود داره(چه خوش شانس!) و بعد به هر دری بزنی نتونی یه پایه پیدا کنی برای رفتن(تازه می فهمی چه قدر بدشانسی)

 
روز تولد
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته ، اعترافات

چه با شکوه! و چه قدر خوب که هر کس می تواند حسابرس زندگی خود باشد. دو سال متوالی در 25 سالگی بسر بردم و هر سال شمع روی کیک عدد 25 را نمایش می داد. چه خوب که من در عمرم 26 سالگی را تجربه نکردم و به 27 رسیده ام. نمی دانم شاید 30 سال دیگر، جایی در 57 سالگی و در جشن تولد 26 سالگی نسل های آینده، حسادت کنم، نمی دانم اما این را می دانم که امروز خوشحالم که 26 سالگی در عمرم ثبت نشد.


 
بوک سیتی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی: واقعیت

این هفته را، روزهای زوج، ساعات 5، در بوک سیتی گذراندم، هر بار سعی کردم تا برای خود یک نوک 5 دهم بخرم . . . . اما هیج بار دلم تاب نیاورد، پاهایم لرزید و دستانم جرات نکردند چرا؟ و چرایش را خوب می دانم . . .


 
امان از بیماری
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی: واقعیت

نمی فهمم یعنی آدم تا چه اندازه می توونه تغییر کنه؟ یه زمانی از باخت متنفر بودم، از باختن تیمم گرفته تا باخت سر یه شرط بندی ساده دوستانه. اما این روزها لذت می برم از باختنم از خالی بودن تخم مرغ شانسی ام، از انتخاب های همیشه پوچم در بازی گل یا پوچ، از اینکه از بچه ها جا می مونم و برای اولین بار در عمرم تاخیر کردم و از اینکه تمام زندگی ام یک لنگه پا در آسمان پنجم معلق شده نیز لذت می برم. نمی دانم شاید هم بیمار شده ام دردی چون"مازوخیزم" یا "ماریا چیزم" و یا چیزی در این حوالی، نمی دانم!


 
مائده آندره
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

پیامک زدی که چنان و چنین و این فقط از تو بر میاد، اما ندانستی که کبری مدتی است تصمیم گرفته: به "سکوت" به "ندیدن" به "انکار سحر" و "ترک پیش گویی" و  به" آسایش حاصل از کوری" .


 
← صفحه بعد